محمد رضا شوق الشعراء

 

شاهدی از دوران دفاع مقدس(2)

مصاحبه با سید عباس شاهدی

(قسمت دوم و پایانی)

الان می خواهید بدن من را نگاه کنید؟ به حضرت عباس دل سنگ آب می شود! من روزانه باید 3 بار حمام بروم! سه بار پماد به تن و بدنم بمالم! زن من چه زجری کشیده!؟ بخدا من نمی دانم اینها چی می خواهند جواب خدا را بدهند ؟ ...

الان هم به سراغ هر مدیری که  توی  این شهر رفتم، هیچ کس جوابگو من نیست.

بخدا دارم کم کم پشیمون می شوم! که چرا رفتم تو این خط !......

بگذریم! سال 76 راننده روابط عمومی  استانداری شدم، بعد از یک مدتی، شخصی آمد گفت می خواهیم بچه های بسیجی بیکار را جمع کنیم و بگذاریم سرکار! ما 250 تا از بچه های بسیجی بیکار را جمع کردیم و گفتند آقای استاندار گفته!

من هم اسم خودم را هم رد کردم، چون پایم روی پوست پیاز بود و قرارداد درست و حسابی نداشتم، بهرحال ما این 250 نفر را جمع کردیم و شرکتی بعنوان شرکت ایثار 16 تشکیل دادیم، آمدند گفتند نفری 5 هزار تومن بدهید، 250 نفر آدم، یک میلیون تومان ریختن به حساب استانداری، یک شماره حسابی دادند، گفتند باید بریزید پای این حساب، فیش هایش را من هنوز دارم، بعد گفتند یک سهامی می دهند به بچه ها، خدا رو شکر من 5 هزار تومن بیشتر ندادم! چون بعضی بچه ها که خیلی از من هم بدبختر و فلک زده تر و بیکار تر بودند، اینها نفری 40 هزار تومان 100 هزار تومان و  200 هزارتومان هم دادند، و الان هم دستشان هیچ کجا بند نیست، یک متراژ دهن پر کن را آقای سفید گفت به شما می دهم! 2500 هکتار زمین در «جفیر» اهواز و نفری 10 هکتار زمین، بعد مدام می رفتن و می آمدند، و  با هزینه های دولت می رفتند که کار بچه ها را درست کنند، یک ماشین تویوتایی دادند برای شرکت، آن تویوتا که مال شرکت بود، شخصی بعنوان (ش) که نمی دانم چه سمتی در استانداری داشت، عصر ها  سوار می شد، و  شخص دیگری هم به نام (ع) که کارمند استانداری هم هست، ایشان هم سوار می  شد. ما یکروز رفتیم پهلوی آقای سفید و گفتیم اینها ماشین را سوار می شوند، محلمون نگذاشت. ما دیدیم محل نگذاشت، ما هم رفتیم یک قفل فرمان گرفتیم و بستیم به فرمان ماشین، و باد لاستیک های ماشین رو هم خالی کردیم، پنج شنبه بود، شنبه صبح دیدیم که ...،  قفل ساز آوردند و قفل فرمان ماشین را باز کردند، لاستیکهاش  رو هم باد کردند و دوباره سوار شدند، بعدش که فهمیدن کار من است، سوئیچ ماشین  پاترولی که دست من بود و مال روابط عمومی بود، این را از من گرفتن و خیلی محترمانه،  ما رو نشوندن توی استانداری، حدود 25 روز بدون که کاری دست من بدهند، در اتاق نقلیه می نشستم، ظهر هم می رفتم خانه! یعنی که من زیادی هستم، پس خودم بدون مرخصی رفتم و دیگه هم برنگشتم. بعد باز دیدیم خیلی بیکار هستم. چیکار کنم! بهرحال همینجور بیکار می گشتم، هرجا هم که سر می زدم، کاری که به درد کار ما بخورد، گیرم نیامد،با شخصی بنام برهان رفیق بودیم، رفتم پیش او، و ایشون گقت که جایی داریم به نام پاسگاه شهید مدنی، پارکینگ ماشین های مواد مخدر، ماشین ها را اینجا می خوابانند، که دو نفر انجا هستند. او  زرنگی من را در جنگ دیده بود، و به من گفت: فلانی همون جور زرنگ هستی یا که نه ؟ گفتم: هستم! بگو چیکارداری؟ خلاصه ... ما رفتیم آنجا و همانجوری که او می خواست، مچ هم گرفتیم...

بعد گفت حالا چیکار می کنی؟ گفتم ما الان بیکار هستیم. گفت می خواهی بروی آنجا کار کنی ؟ گفتم بله! بالاخره ما بلند شدیم و رفتیم آنجا...

 ما آنجا خوب کار می کردیم، اما اضافه کاری و اضافه حقوق نداشتیم، چهل کیلومتر راه را باید می رفتیم، یا با ماشین راه، یا با وسیله خودمون.

 24 ساعت آنجا بودیم و 24 ساعت خانه. یعنی قانون کارشون اینجوری بود. ماشین ها همه میزان و خوب و رو براه. چون آنجا بعضی از آنهایی که قبل از ما کار می کردند، مشکل داشتند و...

بهرحال گفتن کارت عالی هست، و  وقتی بود که دیگه آقای ( ) ماه تا ماه به آنجا سر نمی زد، چون دیگه مطمئن بود که همه چیز درست است. هر روز آمار می دادم. سر برج آمار می دادم. همه چیز را منظم تحویلشون دادم یک روز شخصی از طرف آقای ( ) آمد که ما بشویم سه نفر و اذیت نشویم، گفتند این فرد آدم خوبی هست و تعارفش کن! ما باهاش خوب بودیم، اما ایشون هم  تو زرد از آب  در آمد، به خودش هم گفتیم. تذکر هم دادیم. ولی بهرحال گفت من فلان هستم و آقای فلانی با من آشنا هست و ما هم رفتیم به آقای ( ) گفیتم و محل ما نگذاشت و رفت مکه و زمانی که ایشون رفت مکه، ما گفتیم که آقای رئیس نیست، میری وقتی رئیست اومد، برمی گردی، دیگه جرات نکرد بیاد سرکار، زمانی که ما ایشون را نذاشتیم سر کار بیاید آقای ( ) گفتند که جایی گفتن که شما صلاحیت نداری اینجا کار کنی! خوب جناب آقای شوق! من نمی دانم که از سال 56 و اوایل انقلاب من صلاحیت داشتم تا سال 65 در جنگ و جبهه، چه طور حالا اینجا ما صلاحیت نداشتیم؟

بهرحال از تاریخ 14/8/84 ما را بیرون کردند و گفتند یک جایی دستور داده، و دستور آن محرمانه است، و نمی شود نشان شما بدهیم. گفتیم خیلی خوب رفتیم جایی که گفته بودند. کسی محل نگذاشت. راهمون هم ندادند. گفتم ما که خلاف نکردیم! الان حدود یکسال و نیم هست که از این قضیه گذشته، ما خودمون نمی دانیم که چطور شده! بالاخره بلند شدیم رفتیم پهلوی آقای (ه) رئیس آمد و رفتیم پهلوی ایشان و گفتیم که ما اینجا کار می کردیم. رفتیم پهلوی استاندار فعلی آقای عاصی و گفتیم ما بیکار هستیم! اینجوریم و فلان جور هستیم و به حیثیت من لطمه وارد شده. خانواده من! محله من! همه می گویند چطور شد؟ من الان باید بگویم بازنشسته شده ام! اینجوری باید بگویم. چون می گویند چیکار کرده ؟ آقای عاصی یک نامه داد و گفت که برو پهلوی فلانی! گفتیم ما آنجا کار می کردیم و هیچ کس از ما ناراضی نبوده و نیست، گفتند که باید استعلام شود! حالا ایشون رفته بودن پهلوی رئیس سابق و از او پرسیده بودند که چه جوری هست؟ و بهرحال کارم پیش نرفت

پیش مرگ کرد مسلمان بودم. از اول تا اینجای انقلاب بودم. مخلص انقلاب بودم و هستم. چاکرشون هم هستم، اما مخلص روساشون نیستم.

* شما جزو هیچ گروه حزب یا دسته ای نیستید؟

من جزو هیچ گروه  و دسته و حزبی نبودم و نیستم. حتی گروه می شدن برای اعزام، خوشم نمی آمد، می گفتم این ریا می شود. حضرت عباسی! به جدم  فاطمه زهرا! تلویزیون دوربین آن می آمد سنگر، رویم را می کردم آن طرف، که من را نبینه، که ریا میشود. نفهمند من اینجا هستم. خلاصه بعد گفت .... گفت شما صلاحیت نداری. من می خواهم ببینم ... چی چی از من دیده؟ من چه جنایتی کردم؟ من چیکار کردم؟ بهرحال یکبار ما رو دادگاهی هم کردند

*برای چی ؟

هیچی ! گفتند که شما سال 62 در جبهه نبودی. من زمانی که رفتم در دادگاه عکسها را که بردم نشان دادم، مشخص شد که بله! عکسه! پائینش سال 62 زده. بالاخره تو جبهه بوده! سال 62 تاریخ های جبهه اش اینجا هست که نوشتم. بهرحال ما جناب آقای شوق !خیلی زحمت کشیدیم، و الان هم به سراغ هر مدیری که  توی  این شهر رفتم، هیچ کس جوابگو من نیست...

مثلا نامه نوشتم به ریاست جمهوری. حالا حرفها را در هم می زنم. ببخشید! نامه نوشتم به ریاست جمهوری، کی ؟ 6 ماه پیش تر، جوابش حالا آمده! خوب من در این 16 سال چند نامه به ریاست های جمهور اسبق هم نوشتم، برای هر کدومشان چند نامه نوشتم. متاسفانه دریغ از یک جواب! حالا برای احمدی نژاد که نوشتم نامه آدرس خانه من بوده، جوابش را  فرستادند بنیاد جانبازان، رفتم اونجا، نشان من ندادن. جواب را گفتند محرمانه است!

* بهر حال جواب دادند ؟

بله جواب دادند. اما چطور! بروید بنیاد جانبازان، آنجا همان جوابی که خودشان می خواهند. هرچی که دلشان می خواهد جواب می دهند... جواب من بده! که آقا ما نمی توانیم! تو جزو رزمنده ها نیستی، برو گمشو! ما هم می رویم و گم می شویم. ما اصلا گمشده هستیم. ما مرده متحرک هستیم، اصلا جزء نیست جامعه هستیم!...

ما توی خود انقلاب. هنوز انقلاب عوض نشده. هنوز خود بچه های انقلابی هستند. ما جزو نیستها هستیم. هیچ کس قبولمان ندارد. اصلا مهم نیست، مرده هستیم یا زنده هستیم. بعد هیچی! جواب نامه که محرمانه است! خوب نامه اش را بدهید من! که جواب دادند گفتند نمی شود. گفتم آقا! اعتراضی که من گذاشتم سال 84 در رابطه با درصدی که به من داده اید. این منم، وضعیت بدنیم اینجوری هست. گفتند آقا امحاء شده!! پرونده ای که 200 برگه نامه رویش بوده، حالا رسیده به 30 تا! تمامش را امحاء کردند. دستور است از مرکز! والله نمی دانم اعتراضی که من گذاشتم، جواب اعتزاض را بدهید که آقا شما حقت هست یا حقت نیست؟ گفتند شما می روی سه سال دیگه می آیی! سه سال یکبار شما حق داری بروی در کمیسیون! سه سال دیگه من 50 سالم می شود، اونموقع دیگه به چه درد من می خوره ؟ باید بمیرم! دیگه امروز رفتم اونجا، چون دو شنبه هست و ملاقات عمومی هست. اول رفتم بنیاد شهید پهلوی آقای فخرالساعاتی، گفتم حاجی آقای حسینی نسب رئیس بنیاد هستند؟ گفتند بله! امروز دوشنبه هست و ملاقات عمومی هست و خوشحال هم شدم که ملاقات عمومی هست. رفتم اونجا! گفتند پرونده ات را بیاور! پرونده را آوردند. گفتند اعتراض روی پرونده نیست! گفتم اینجور و اینجور! گفتند برو پهلوی دکتر صادقیان! رفتم پیش ایشون! آقای دکتر بالاخره گفتند اینجور هست و شما باید بروی اعتراض بگذاری و بروی پیش آقای ( ا) در تهران، و این شخص از خیلی از اشخاص مقامات کشور بالاتر است. چون هنوز که هنوز است و من 2 ماه در تهران رفتم و گشتم، نتوانستم ایشان را ببینم.

حالا اگر جوابی به من دادند که هیچی! جواب هم ندادند می روم تحصن می کنم. یک کسی باید در دنیا جواب من را بدهد. یکی پیدا می شود. یک کسی که دلش به حال من بسوزد بگوید بله آین آقا 44 سالشه هنوز بیکاره !!! شبی و  صبحی هم هستم. یعنی من شاهد شهید شدن هستم و من پر رفیقام شهید شدند. دو روز یکبار دارند شیمیایی ها را می برند...

اصلا حالا می گویند قبول نداریم که تو شیمیایی هستی! جالب اینکه خودشون همه چیز را نوشتن، حالا می گویند قبول نداریم! دکترها می گویند بر اثر گاز شیمیایی هست. آقا من را بفرستند خارج! اگر سرشان نمی شود بفرستندم آلمان! بگویند آقا این فرد شیمیایی هست یا نیست؟

من سال 58  کار می کردم. پول داشتم. رفتم یک تکه زمین خریدم. بعدش هم رفتیم جنگ، بعد که از جنگ برگشتیم، گفتند مصادره شده!! گفتیم بالله ما سید هستیم! الله اکبر می گیم! بروم  کجا بگم ؟ خوب گفتند کسی که به شما فروخته دیوانه هست. گفتم حالا که فروخته! قبول دارد که فروخته! خوب حالا دیوانه هست باشد، من این آقایی که باهاش معامله کردم، انموقع  سالم بوده!

*این زمین  کجا هست؟

در خیابان مسکن و شهرسازی

* ساخت و ساز شده ؟

فعلا شخصی به نام (ش) زیر بندی آن را درست کرده و به اصطلاح بتون ریزی می خواهد بکند،  فقط گود برداری شده

* زمین را او از کی گرفته ؟

از کمیته اقتصادی  گرفته! بالاخره زمین مان را هم مصادره کردند! بعدش رفتم کمیته، کمیته هم گفت شما متری 11 هزار تومان سال 76 این زمین خودت را بخر! گفتم پول ندارم و این زمین را قبلا خریدم. گفت هیچ راهی نداره که زمین خودت را خودت بخری !!! گفتم نمی توانیم! و  اومدم نامه نگاری به رهبری کردم. بالاخره جواب نامه آمد، که این زمین را به ایشان بدهید. اما اینجا جواب نوشتند که این کسی که زمین را به این آقا فروخته، دیوانه بوده است، زیاد زمین با قولنامه های جعلی داره

* قولنامه شما جعلی بوده ؟

نه! قولنامه ما جعلی نبوده! من توی مهدی آباد یکی چاه آب بود، روبرویش یک خانه بود، ما رفتیم در این خانه، همین یکبار هم رفتیم توی خانه، افرادی  بودند...

و اما همانی که می گویند دیوانه و غیر مسلمان بوده، الان مسلمان شده، و در جایی مشغول بکار است؟! بهرحال حتی این زمین من را پس بدهند، اصلا کار به هیچ چیزشان ندارم، زمینم را پس دهند 50 میلیون پول هست! می روم آلمان! خرج خودم می کنم! نه دیگه باید دارو مصرف کنم نه چیزی! یا خرج بچه ام می کنم، دامادش می کنم ، برود پی زندگیش، حالا اون یکی هم خدایش بزرگه

*بچه های شما  کجا درس می خوانند؟

یکیشون مدرسه شاهد هست، یکی دیگر هم دانشگاه آزاد میبد ، بهر حال من از بچه هایم راضی هستم، بسیجی تربیتشان کردم، اخلاقشون مثل خودم هست. دنبال کار خودشان هستند.

 الان می خواهید بدن من را نگاه کنید؟ به حضرت عباس دل سنگ آب میشود! من روزانه باید 3 بار حمام بروم! سه بار پماد به تن و بدنم بمالم! زن من چه زجری کشیده!؟ بخدا من نمی دانم اینها چی می خواهند جواب خدا را بدهند ؟ ...

 چرا کسی نمی آید جواب ما ها را بدهد؟ امثال من زیاد هستند. دستشان جایی بند نیست. من در بهترین سن جوانی، پول برداشتم رفتم  جنگ ، با پول رفتم. افتخار هم می کنم. اما اگر مثل دیگرانی که نیامدند، نرفته بودم و مانده بودم، توی همون کار خودم، که رفقای خودم هستند، و همه میلیونر هم هستند. من هم الان میلیاردر بودم. من اگر کار خودم را ول نکرده بودم، الان سر زندگیم بودم!...

بخدا دارم کم کم پشیمون می شوم! که چرا رفتم تو این خط !......

و اشک ها و بغض ناگهان شکسته، گفتگو را ناتمام می گذارد، و ادامه باشد شاید وقتی دیگر  

 

 


صفحه نخست     ارتباط با ما     پيوندها     آرشيو     درباره ما   توفان يزد 

تمامی حقوق این سایت برای سایت تحلیلی ، خبری شب نیوز محفوظ است