|

یزد!
زندان تنگ نظریست
تنگ نظری!
کوچک اندیشی! خودخواهی! خودبزرگ بینی! ادعا و غرور! با ما اینجا چه می
کند؟! آری در حقیقت عیب از حوض کوچکی است که ما به اجبار در آن گیر افتاده
ایم.
جا بسیار
تنگ است و آب بسیار کم، پس سعی می کنیم تا با فشار دادن و راندن و له کردن
همدیگر، جای زیست خود را فراغ تر کنیم، و غافل از این نکته، که حوض، حوض
است و دریا دریا..
در این حوض
کوچک، آنچه که بیش از هر چیز نمود دارد و به چشم می آید، دیگران را بهتر و
بیشتر ازخود شناختن؛ حسن خود، و عیب دیگران دیدن، و عیب خود و حسن دیگران
ندیدن است!
بی هنری خود
را هنر، و هنر دیگران را بی هنری می پنداریم. حسن کوچک خود را با هزاران
عیب، بزرگ می بینیم، و عیب کوچک دیگران را با هزاران حسن، بزرگ نشان می
دهیم.
عیب بزرگ
دیگران را اگر خود داشته باشیم تبدیل به حسن می شود، و حسن ما در وجود
دیگران، تبدیل به بزرگترین عیب می شود.
نه داشتن
دیگران را می توانیم ببینیم، نه نداشتنشان را! نه کار کردن دیگران را می
توانیم ببینیم، نه کار نکردنشان را! نه خوردن دیگران را می توانیم ببینیم،
نه نخوردنشان را! نه بودن دیگران را می توانیم ببینیم، نه نبودنشان را!
دیگران همیشه اینجا برای ما دشمن و غریبه بوده اند!
در این حوض
کوچکی که ما را گرفتار بوی غمناک رخوت خود کرده است، کم کسی فرصت رشد و
پیشرفت پیدا می کند، مگر آنکه بتواند، به گونه ای خود را از فضای بسته و
گرفته اینجا رهایی بخشد.
اینجا یزد
است! شهری مناسب برای مردن و دفن شدن! اینجا یزد است! مجموعه چند روستای
کوچک بهم پیوسته، که با حفظ هویت روستائی، نام شهر بخود گرفته است، و در
این شهر خشک و کم آب، چه کسی توانسته در خور استعداد و لیاقت خود رشد کند؟!
در درون
قالب بسته این دیار، خود را در اوج و سرشار از افتخار و هنر و زیبایی می
بینیم، و اما بیرون از این دایره تنگ و بسته، ما چی هستیم؟ و چه تصویری
داریم؟
با همه
امکانات موجود، ورزش و فرهنگ و هنر یزد در ایران مطرح است؟ فوتبال و کشتی و
تئاتر و فیلم و موسیقی و نقاشی و شعر و ادبیات یزد در ایران نمود دارد؟!
براستی چرا یزد را با شیرینی و کاشی و پارچه و آجر می شناسند و با هنرمندان
و ورزشکاران و نویسندگانش نمی شناسند؟! چرا در میدان ادعا همه چیز داریم و
در صحنه عمل هیچ!
اگر خاتمی
در یزد مانده بود! اگر اسلامی ندوشن و آذر یزدی در یزد مانده بودند! اگر
مصباح در یزد مانده بود! اگر برخوردار و رسولیان و مارکار و تاتا در یزد
مانده بودند! و اگر دهها و صدها نفر دیگری که امروز دور از یزد، در ایران و
جهان مطرح هستند، در یزد مانده بودند، آیا هیچگاه و هیچوقت می توانستند، به
آنچه که دست یافته اند و رسیده اند، برسند و دست یابند؟! و اگر بسیاری که
بنا بدلایل مختلف، در یزد ماندن را به از یزد رفتن ترجیح داده اند، ازیزد
رفته بودند، حالا گرفتار گرفتاری های موجود بودند؟!
بسیاری بنا
بذلایل مختلف، از دارالعباده یزد می گویند، و فراموش می کننند تا نامی
اززندان سکندر ببرند، آری در حقیقت، یزد زندان سکندری است که در طول تاریخ!
چندین بار تغییر نام می دهد، ولی بندها و دیوار و زنجیرهایش از بین نمی
رود.
هنوز اسیر
زندان تنگ نظری و کوچک اندیشی و خودخواهی و خود بزرگ بینی و خود محوری
هستیم و؛ مرتفع تر از منار مسجد جامع و میرچقماق، نتوانسته ایم و نخواسته
ایم که ارتفاع دیگری بنا کنیم.
کوچه های
تنگ و بن بست و دیوارهای بلند، و تفاوت نما و ظاهر داخل و خارج خانه ها،
یادگار گذشته ای است که ما را در خود حفظ کرده و نگه داشته است، و نمی
توانیم به هیچ قیمت، از بند بندها رها شویم، چرا که به وجود این بندها و
دیوارها، بدجوری عادت کرده ایم.
اگر با یک
نگاه سطحی و گذری، ظاهر شهر را با شهرهای همسایه استان مقایسه کنیم، متوجه
می شویم که با چه وضعیتی، در کجا قرار گرفته ایم.
اصفهان،
شیراز، کرمان سه همسایه ای هستند، که زیبایی و امکانات شهری و رشد فرهنگی و
هنری و ورزشی و ادبیشان با یزد قابل مقایسه نیست، و ما با همه استعداد و
ثروت های انباشته، هنوز انگار که صدها سال، با این شهرهای نزدیک فاصله
داریم.
انحصار
گرایی و انحصار طلبی در زمینه های مختلف فرهنگی و هنری و ورزشی، یکی از
موانعی بوده، که باعث عدم شکوفایی استعدادها و رشد خلاقیت ها شده است.
بسیاری
ازسیاست بازان و انحصار طلبان و قدرت خواهانی که منافع و قدرتشان در حفظ
انحصار است، با به انحصار درآوردن و انحصاری کردن بسیاری ازقضایا، سعی بر
حفظ وضع موجود دارند، و مشکلتر اززندگی کردن در یزد و همزیستی با تشنگی و
خشکی هوا، مبارزه با انحصار و انحصار طلبی خود برتر بین ها، و گذشتن از
مانع ها می باشد.
سالهای سال
است که برای کسب نام و نان، ازفرخی و پهلوان یزدی می گوییم، و در همه این
سالها! با تنگ نظری و نتوانم ببینی، مانع ازپیدایش یک فرخی و پهلوان یزدی
دیگر شده ایم. براستی چرا؟
رشد و
پیشرفت دیگران را نمی توانیم ببینیم، و چون خود نمی توانیم و نتوانسته ایم،
نمی خواهیم که دیگران نیز بتوانند.
حوض کوچک و
کم آب یزد، نهنگ و کوسه و ماهی بزرگ پرورش نخواهد داد، مگر آنکه با تفکر و
آگاهی و ازخود گذشتگی، دیوارهای حوض را شکسته و حوض را تبدیل به استخر و
استخر را تبدیل به دریا کنیم.
یکی
ازدلایلی که یزد را همچنان حوض کوچک نگه داشته است، تعارف و رودروایسی و
تبلیغ و ترویج فرهنگ سادگی و صداقت و خوبی یزدیها می باشد، اما این سادگی و
صداقت، تا به کی باید چماقی باشد، که خود بر سر خود می کوبیم؟!
هوا بدجوری
گرفته است. بو می آید. باید رفت. باید ازاین حوض کوچک گذشت. باید دریا را
دید تا اینگونه آب کم تلخ و شور را گوارا ندید!
بیایید از
تعارف کم کنیم و یزد را آنگونه که هست ببینیم و بشناسیم، این کم آبی و
تشنگی که ریشه تاریخی و اقلیمی دارد، ما را کوچک و بسته و قانع و صرفه جو و
خشک اندیش بار آورده، و این صرفه جویی و قناعتی که به افراط می رسد، راه
رشد را بر ما بسته است. فرهنگ صرفه جویی در مصرف آب، به دیگر مسائل سرایت
کرده و حال ما، بنا به عادتی که ریشه در گذشته دارد، در تمام زمینه ها صرفه
جویی می کنیم، جز در زمینه افراط!
از ترس
تشنگی فردا! آب را نگه می داریم و نمی نوشیم و تشنه می مانیم، که مبادا
فردا تشنه بمانیم!
و این همیشه
آب داشتن و تشنه ماندن! فرهنگ پنهان حاکم بر ضمیر و ذهن ما می باشد. یزد نه
معما و معجزه کویر است. نه نگین کویر! یزد فقط یزد است، بهشتی برای
مهاجرانی که ازجهنم فرار کرده اند. دیاری محصور مانده در بند کویر!
تبعیدگاه اندیشه و قبرستان استعداد! زندان کوچک تنگ نظری و عطش! شهری که
ثروتمندترین و فقیرترین، بهترین و بدترین مردمان را دارد! شهری که فاصله
طبقاتی و تخت های بیمارستان آن، با هیچ کجای جهان قابل مقایسه نیست.
آری اینجا
یزد است، پیوندگاه زشترین ها با زیباترین ها، دیار نیمه پنهانی، که در آن
همه چیز نهان و نهفته است و هیچ چیز آشکار و پیدا نیست... 30/4/85
|